پراکنده گویی های یک ذهن تب زده
بین ناپدید شدن و تاخیر ستاره ها ، دلتنگی های کبود و خفه کننده ، درسهای فشرده ، امواج الکترومغناطیس ، الکترودهای حساس به گاز ، جداسازی آنتی بیوتیک های گیاهی و مولانایی که این وسط ها گاهی گم میشود میتوان توازن ایجاد کرد . میتوان از تکنیک "بیخیالش شو " استفاده کرد و بیهوده روزی ده ساعت امواج الکترومغناطیس را کنکاش کرد و شب از خستگی بیهوش بر تخت افتاد ، فردا هم روز مبادای دیگری است ! پی نوشت : هر روز بی تو استاد اندیشمند و پر ارزشی دارم که به سختی بیمار است ، دیابت دارد و مدتها کلاسها را غیبت میکرد و در بیمارستان بستری بود ! آنقدر میداند که در مقابلش از نادانسته هایت خجل میشوی . به گفته ی خودش از نه سالگی خوانده است و خوانده است ... از تاریخ و ادبیات گرفته تا دروس تخصصی ، فیزیک و شاهنامه ی فردوسی . تقریبا" دیوان حافظ را از بر است و در جواب هر سوالی شعری از سعدی ، حافظ و مولانا ضمیمه ی سخنانش میکند . مدتی پیش یک صبح ، در میان درس مدتی خیره و در فکر ما ده پانزده شاگرد را نگریست و بعدی کمی در کلاس قدم زد ، سرش را با تاسف تکان داد ، آهی کشید و گفت : خوشحالم ! خوشحالم که شما در خط فاصله ی زندگی من هستید ! همه ما مات و پرسشگر نگاهش کردیم . ادامه داد : وقتی نا و نفسی از جسم خاکی ام بر نیاید ، بر روی تنها خط و نشان من نوشته ای حک شده : تولد ... _ وفات .... فقط همین را مینویسند و بقیه ی آدمها ، لحظات و خاطرات همه در همان خط فاصله کوچک زنده خواهند ماند و معنا خواهند یافت ! پی نوشت : من در کجای زندگی توام ؟ تو در کجای زندگی منی ؟ ما در خط فاصله زندگی هم هستیم ؟ بعد از مدتی کار سخت و فشرده بالاخره سمینار به خیر و خوشی برگزار شد و پس از ماه ها استاد ترش رو ، لبخند کم رنگی زد و به بچه ها گفت : همه اونهایی که تا حالا سمینار دادند و همه اونهایی که ندادند ، ببیند و شاهد باشن که این خانم چقدر تلاش کرده و چه خوب کار کرده ! با همین جمله تمام خستگی دو ماهه از تنم رفت و کلی انگیزه های تازه پیدا کردم . راستش اونقدر استاد بد قلق و سختگیری هستش که گمون نمیکردم بتونم رضایتش رو جلب کنم . برنامه ریزی کردم ، شب و روز سرچ کردم ، ترجمه کردم ، چیزی بدرد بخوری پیدا نمیکردم و نا امید شدم . دوباره شروع کردم ، برنامه هدفمند و پله پله و ریز ریز ریختم ، تمام اجزای تحقیق رو جدا جدا سرچ کردم ، باز هم ترجمه ولی باز هم لوب مطلب هنوز نامفهوم بود . دو روز قبل از سمینار بالاخره در یک پایان نامه دکتری در دانشگاه روش کار دستگاه رو پیدا کردم و در نهایت سمینار عالی از آب دراومد ! حتی به جرات بگم مطالبی از میون سمینار رو خود دکتر هم نمیدونست و براش دونستن اونها خیلی جالب بود . بچه ها عده ای با حرص گفتند : خوب بود! و دوستان نزدیکم هم با ذوق گفتند کار ما رو سخت کردی ، حالا از ما هم همون اندازه انتظار داره ! امروز فرصت کردم ساعات بعد از ظهر رو خودم باشم ! پاییزی باشم ! با دوست قرار داشتم ، مثل همیشه مدیریت زمانی اش جواب نداد و دیر به محل قرار رسید!! منم از خدا خواسته ، آلبوم عکس های پاییز رو کامل کردم . برگهای زرد و نارنجی ریخته روی چمن های خیس و بارونی ، شاخه های نیمه عریان و نیمه برگ آلود ، پیر مردان و پیرزنان با قدم های آهسته در پیاده روهای رنگین ، شکل ابرها از میون انبوه شاخه ها ، نور تابیده و نوازشگر خورشید کم فروغ که به سختی از هجوم ابر ها رهایی می یافت ... همه و همه اش مدحوشم کرد ! عکس ها خیلی خوب از آب درآمد ولی آنقدر سرگرم محیط بودم که فراموش کردم سایز عکس رو در حال طبیعی و بزرگ تنظیم کنم و افسوس که همه ی عکس ها به سایز کوچک شد ... میون سخنان من و طبیعت ، خانم میانسالی که بر نیمکتی رویایی در پارک چادر به سر و بسیار ساده و بدون هیچ آرایشی تنها نشسته بود ، با لبخند گفت : دخترم تو که اینقدر لطیف از برگ ها عکس میگیری ، کی از صورت زیبای خودت عکس میگیره ؟؟ با خجالت و خنده گفتم : لطف دارین مرسی ... قدم قدم بهش نزدیک شدم ، گفتم میخواین عکسها رو ببینین ؟ گفت : حتما" ... کنارش نشستم و اون هم دونه دونه عکس ها رو با دقت دید و در همون حال بی هیچ مقدمه ای گفت : میدونی اینجا منتظر کی هستم ؟ با نگاه و حرکت سر گفتم نه ! گفت : هیجده ساله بودم که عاشقش شدم ، تو اون دوره زمونه ای که دوست دختر و دوست پسر داشتن فعل سنگین و غیر قابل بخششی بود من که از خانوده پایین شهری بودم عاشق مرتضی شدم و اون هم بی پروا عاشقی میکرد . اونقدر زیاد عاشق هم بودیم که با وجود موانع بسیار زیاد به اصرار با هم ازدواج کردیم .. چهل ساله که شوهرمه ! چهل ساله داریم بهم عشق میورزیم ، ازش سه تا پسر دارم ، زندگی سختی رو پشت سر گذاشتم ولی خدا شاهده ذره ای از عشقمون کم نشده ، هنوز هم بیقرارشم ، منتظرشم . روحمه ، نفسمه ... هنوز وقتی میبوسم انگار اولین باره داغی لبهاشو رو پوستم حس میکنم ، هنوز هم با تب دو تا جوون با هم میخوابیم ... ببین از همون چهل ساله پیش بعد از ظهر ها همین جا قرار میذاشتیم که الان گذاشتیم ! امروز ظهر هم بهم زنگ زد ، گفت سر قرار همیشگی تو پارک میبینمت . ... نمیدونستم چی جوابشو بدم ، تو این دنیای بی عشقی انگار عشق رو من باید در وجود این خانم بسیار ساده میدیم که دیدم . همین مونده بودکه اشکم سرازیر بشه ، نمیدونم چرا این حرف ها رو به من میگفت . اگه یه جوون ادعا میکرد که این اندازه عاشقه برام تعجبی نداشت ولی صادقانه بگم تابحال ندیده بودم ، زنی و شوهری در این سن این قدر عاشقانه زندگی کنند ، اون هم زوجی از خانواده سنتی ! گفت : ازدواج کردی ؟ گفتم : نه . گفت : گفت با مردی رابطه احساسی نداری ؟ گفتم : نه . گفت : تو لطیفی ، شکننده ای ، بدون عشق ازدواج نکن ، البته یه عشق واقعی مثل عشق من و مرتضی ! اگه عاشقی , منتظر عشقت بمون ... بدون عشق ازدواج نکن ...!! اونقدر اشکی بودم که جوابشو نتونستم بدم ... مرتضی پا به سن گذاشته ، میانه اندام با سری بی مو و یک چتر مشکی درانتهای همون پیاده رو پاییزی از دور دیده شد ، برق چشمهای زن و التهابش ، ادعاش رو به وضوح بهم ثابت کرد ... چادرش رو مرتب کرد ، گفت برات دعاهای خوب کردم دخترم ، با شیطنت خندید و رفت ! وقتی به خودم اومدم ، جای خالی زن و دوربین در دستم ... همه چیز مثل یک رویای لطیف بود ، ولی واقعیت داشت ... دنیا شمایل یک عشق ازلی رو به من نشان داد ! این روزها به خواستن ها ، به داشتن ها ، به نداشتن ها ، به نخواستن ها ، به آزادی ها ، به عشق های بی قفس ، به عشق های پر دوام ، به کبوترهای جلد و برفی که بالاخره آب میشود ، به اینکه معنی خواستن در همان ابتدای امر قفس میشود برای دیگری ، به تو می اندیشم ، به دیدنت ، به داشتنت و آنقدر به آزادی آدمها معتقدم که نمیخواهم و نمیتوانم از عشق برایت قفس زیبایی بسازم ، تو اگر کبوتر جلد این بوم باشی بی خواست منم به همین بام پرواز میکنی ... پی نوشت : آدامس های لاویز رو یادتون میاد ؟ عشق یعنی این ؟ عشق یعنی فلان ؟ عشق یعنی بهمان ؟ دیشب تو تاکسی با خودم گفتم : عشق یعنی تو سرمای منفی چهار درجه ، میان ریزش مداوم برف ، وسط کلاسهای دانشگاه ، با وحود ترافیک بسیار سنگینی که مرتبا" از رادیو اعلام میشد ، خودتو برسونی میدان ولیعصر تا تنها یک مودم وایر لس بخری و جلدی هم برگردی ... وقتی غروب به خونه رسیدم پاهام از شدت سرما کاملا" بی حس شده بود و رنگ پوستم هم کبود ... و حالا ...
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها

درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز
به پیش آینه دل هر آن چه میدارم
بجز خیال جمالت نمینماید باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشمرم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ
به بوی گلبن وصل تو میسراید باز
| Design By : Pars Skin |
