پراکنده گویی های یک ذهن تب زده

گاهی دلم تمام طول شبی را میخواهد مانند امشب که نواهای دل انگیز بنوازد ، من باشم و شبهای بهاری با بوی نمناکی کوچه های خسته از باران ! دلم همین امشب را میخواهد که تنها باشم و هیچ فکر غمناک مزاحمی نباشد ، فقط من باشم و لحظه های نجیب شب که میگذرد ومن دیوانه وار بیاندیشم ، فکر کنم ، فکر کنم و فکر کنم و هیچ نگران درسها و متون ترجمه نشده نباشم و اینکه چهل و هشت روز دیگر اولین امتحان فاینال را باید بگذرانم . نگران هیچ چیزی نباشم ، نه نگران تو که خوبی ؟ خوشحالی ؟  نگران این نباشم که دوستم فردا راس ساعت زنگ میزند و مانند همیشه به من یاداوری میکند که نگران است  و من هم مانند همیشه باید دلداری اش دهم و او هم پس از کسب آرامشی که هیچ گاه به من نداد بی مقدمه خداحافظی کند ... دلم شبی بی استرس را میخواهد درست مانند امشب که فکر کنم و فکر کنم و من از فکر های تو لبریز شوم و خودم از خودم لبریز شوم و تصویرها باشند که از من پر شوند ، از من سرازیر شوند و در پهنای شب امیدوارانه جریان یابند ، آنقدر واقعی که شب بوی  ذهن ، شعر و ترا بگیرد ! حالا که فکر میکنم دلم خیلی چیزهای دیگر هم میخواهد، نمیدانم چرا ؟  هیچگاه آدم پر توقعی نبوده ام ! ولی این روزها بی قرارم ، بی طاقت شده ام ! دلم طاقتی طولانی میخواهد . دلم گاهی  میخواهد که بی تو هم زیستنی بتوانم  !

دلم میخواهد کمی مغرور تر باشم ، کمی خودخواهتر ، کمی بیرحم تر ، کمی منطقی تر کمی واقع بین تر ، دلم زیستنی دیگر گونه میخواهد ... نمیدانم شاید روزی مجبور شوم ترا مانند گذشته از سطح بیقرار قبلم بزدایم ! شاید سالها بعد منطقی تر شده باشم ، واقع بین تر ... شاید بگذارم یک عشقِ بیقرار بزرگوارانه دراطرافم عاشقی کند ،گاه و بی گاه به من محبت کند و من عروسک کوکی سرد و بی روحی باشم که لا به لای تلفن ها ، ایمیل ها و مهربانی های دیگری رفته رفته باز از تو فاصله بگیرم ... از تو ... از تویی که هیچ گاه شوق و عشق مرا نفهمیدی یا خود را به نفهمیدن زدی ... و چه بیرحمانه میرود در ظلمت غم این شب و شبهای دگر هم ...

پی نوشت : دنیا جای خیلی خطرناکی است برای عشق ورزیدن !            

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط پراکنده گویی های یک ذهن تب زده نظرات ()

بیا با هم آشتی کنیم ... اصلا" بیا با هم یک بازی واژه به واژه کنیم ... یکی برای تو ، یکی برای من . موضوع رو من بگم ؟ تو واژه خودت رو بگو ، منم واژه خودم رو میگم . نه اصلا" تو نمیخواد چیزی بگی ... همه واژه های خوب دنیا برای تو ، بقیه اش واسه من ... خوب موضوع ؟ چی بگم ؟ از کجا شروع کنم ... از زمین بگم یا از آسمون ؟ از تو بگم یا از خودم ؟ از هفت سالگی بگم یا از دنیای آدم بزرگها ؟ موضوووووع ؟ای وای یادم رفته بود ،  انگار موضوع های دنیا خیلی وقته تموم شده ، مثل اینکه زمین جای خوبی برای طرح موضوع های قشنگ نیست . عنوان ها و مقدمه ها همه خمود لم داده اند به روزهای کسل بار زندگی ...  انتهای هر عنوانی پیشاپیش خودش خود را نقل میکند ، نیازی به فکر کردن ندارد  آخر . وقتی میگویم " باران هم امشب میبارد" ، یعنی نقطه چین ------- تا ----- خدا -----تا تو ----- تا ستاره ها . اصلا" باران که میبارد ، میدانم ته تهش چند قطره ی خنک است که بر پنجره ها میبارد ...  آه از دل من ، آه از دل آسمان ...! وقتی آسمان سرفصل میشود ، ستاره ی زندگی ام  چه تابناک میدرخشند ! وقتی ستاره موضوع است   ، انگار باید از خودم شروع کنم و راست و حسینی  موجودیتم رو بگذارم روی  میز قاضی . وقتی خودم موضوع میشوم ، همه اش پر است از ابهام و دلتنگی هایی که احاطه ام کرده اند . وقتی " دلتنگی " عنوان میشود ، مانند مادری که به دنبال کشف علت بیماری فرزندش روزهای گذشته اش را بررسی میکند ، میروم تا دوردست هایم تا ببینم چه شده ؟ از کجا به اینجا رسیدم و وقتی علت را کشف کردم میزان دلتنگی ام  هم به اندازه طول سفرم طولانی تر شده است . وقتی سفر را میخواهی شرح دهی ، یک ظهر تابستان بود ، ساعت شش بعد از ظهر خداحافظی تلفنی برقرار شد ، سفر انجام شد و من گریستم ! همین ... و در نهایت وقتی " عشق " سر فصل میشود، بهتر است تنها بگویم ... نه اصلا" بهتر است چیزی نگویم ! دلم بی اندازه برایت تنگ است عزیز من ! 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط پراکنده گویی های یک ذهن تب زده نظرات ()

امشب به اندازه تمام خوشبختی های تو و تمام شادی هایی که بی من سپری خواهی کرد گریستم.

خوشحالم و هزاران بادکنک صورتی را به هوای شادی هایت به دست باد خواهم داد

میدانی 

این زخمه های تار روزی مرا از پای در خواهد اورد

کم طاقت شده ام ؟

بگمانم دیگر از هر چه جمله های قصار در وصف زندگی است بیزارم ، که اینگونه مشوشم !

کم طاقتم و این صداهای دلنشین قلبم را زیر رو میکند و دیده ام را تر

هنوزهم باور دارم جایی گم شده ام ، به سادگی در زندگی گم شده ام

من گذر نکردم

از تو

از بادکنک های صورتی

از این نواها و نجواها

دوستی پشت تلفن مانند همیشه میگوید : حالا از دانشگاه بگذریم ، بگو اصل حالت چطور است ؟

خندیدم و لرزان گفتم : کم طاقت شده ام ، من ه پر طاقت حالا با وزش باد تندی ، رگباری و نوای سوزناکی ، براحتی میگریم ! 

دلم آرامشی طولانی میخواهد و

اردیبهشتی که من باشم ، تو باشی ، شیرازی و عطر بهار نارنجی !

دلم اطمینانی ابدی میخواهد 

اعتمادی تمام و کمال

آنچه که نیست را میخواهم ، اصلا" چیزی نمیخواهم ، در خلائی بنام بی اعتمادی پرسه میزنم و از امثال تو همدلی میخواهم  که در تو و مانند تو نیست ... 

شما درخیل  آدم ها گرفتار سیاست های کبودتان هستید ،

و چه غریبند در این میانه صداقت و یکرنگی ! 


پی نوشت :

من آن نگین سلیمانی به هیچ نستانم     که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط پراکنده گویی های یک ذهن تب زده نظرات ()

این داستان رو در اردیبهشت ماه سال نود نوشتم از برای شرکت در جشنواره داستان نویسی ای مربوط به جنگ و آثار جنگ در جوانان امروزی ! که به دلایلی که در انتهای داستان ذکر میکنم برگشت خورد و به جشنواره راه نیافت . این داستان باز هم به دلایلی من رو از نظر روحی تخلیه میکند و بسیار دوستش دارم . ممکن است بعضی از تصویر سازی ها و جملات کمی تلخ باشند که پیشاپیش کوچکی این نویسنده را به بزرگی خودتان ببخشید ! دوستتان دارم و .... در گوشِت یه چیزی بگم : تو این دنیا من فقط اینجا دارمواقعی ه واقعی زندگی میکنم !

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط پراکنده گویی های یک ذهن تب زده نظرات ()

    بعداز نوروزی که تماما" در اینترنت و پای کتابها گذشت هفته پیش کنفرانس این ترم      هم تمام شد و من آنقدر خسته بودم که در بعد از ظهر بهاری همان روز حس کردم  برای نخستین بار کم آوردم و تمام شده ام ! باور کن نه ذره ای انرژی جسمی داشتم و    نه روحی ... برای نخستین بار در طول زندگی ام چند روز مداوم بعد از سمینار بی خود و بیجهت گریه میکردم و هر حرفی و هر تصویری آب را از دیدگانم روان میکرد ! 

حالا حس میکنم کمی بهترم ( جسمی البته )  و این روزها سعی کردم کمی میان علائقم پرسه بزنم تا بقول فرنگی ها ایمپروو بشم ! 

در همین راستا مهمترین کاری که امروز انجام دادم البته بعد از شرکت در کلاس مباحث نوین در حالت خیس ! بله خیس ... اونقدر بارون و تگرگ بارید که من مستاصل به آسمون نگاه میکردم و واقعا" نمیدونستم الان آسمان شهر ما چه مشکلی دارد ؟چه غمی او را این گونه از پای درآورده ؟ و چرا لحظه ای آرام نمیگیرد ؟  بعد از ظهر که به خانه رسیدم تصمیمات مهمی گرفتم و یکی از آنها این بود که موزیک وبلاگم رو بالاخره بعد از دو سال به موزیک دیگری تغییر دادم . موسیقی بیکلام فعلی رو بهتره بگم : دیوونه اش ام ! و تمام ...  

تصمیم دیگرم این بود که دست از ولنگار گردی در وب بردارم و مثل یک خانم متشخص از این به بعد قسمت به قسمت داستانهای خودم رو برای شما در وبلاگ بگذارم ! ممکنه خیلی هاتون حوصله خوندن نداشته باشین  ، که بهتون حق میدم ! ازتون خواهشمندم هر موقع حوصله وراجی های منو داشتین متن ها و یا داستانها رو بخونین و حس واقعی ، انتقاد سازنده تونو بهم بگین ... این به من خیلی کمک میکنه ...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط پراکنده گویی های یک ذهن تب زده نظرات ()


Design By : Pars Skin