...........

چه میخواهم ؟ اینجا چه میکنم ؟ گاهی از اعماق وجودم آرزو میکنم ای کاش خواسته هایم به حد بقیه دختران بود ! ای کاش آنچه آنان را راضی و خوشحال میکند من راهم خوشنود میکرد ! مثل پول ، خرید ، توجه ، آرایش ، مردان تحصیلکرده ، پولدار ، معطر که سیگار میکشند و صدای دورگه دارند .... ای کاش اینقدر حس های عجیب و غریب متفاوت با آدمها من رو احاطه نمیکرد ... تمام نوروز پر از عملکرد ها و دیالوگ هایی بود که به نظرم بی مصرف ترین و احمقانه ترین مواردی هستند که میشود در موردش فکر کرد و یا حرف زد .نمایش دادن ، لباس ، سایز ، خواستگار ، جلب توجه از مردان ، اسراف در خرج کردن ، خرید ها و خرج های غیر ضروری ، حسادت های زنانه ، سطحی نگری به زندگی ، اخم و دلخوری های احمقانه و بی ارزش ، سیاست های متداول انسانها برای برقراری ارتباط ، و چه میدانم ... پر از حرف و حرف و حرف ... پر از زنانی و دخترانی که همه تنها دارای شان یک مرد است که او را هدف زندگی خود قرار داده اند و خنده و شادی شان وابسته به لبخند ژکوند آقا است .... پر از مکرهای زنانه و دخترانه برای جلب مرد و یا تنها یک شوهر !!! مسخره است ... خیلی مسخره است ... میدانی گاهی دلم بحال مردان میسوزد که چطور در دام های بزرگ زنان گیر و گرفتارند ... حالا میان این آدمهایی که همه این روزها سیاست مدارند من نمیدانم از دنیای انسانها چه میخواهم . در این جمعیت بزرگ و ازدحام شخصیت ها تنها و یکه رها شده ام برای چه ؟ من نه عشق های آتشین میخواهم و نه توجه های عجیب و غریب ! نه تایید دیگران و نه روابط کلیشه ای و خالی تر از تهی ! میدانی اگر، اگر در آینده دختری داشتم میخواهم طوری تربیتش کنم که یک زن تمام عیار و جسور ، زنی پر شهامت مانند مادرش شود ، ولی میخواهم در عین حال آنقدر معمولی باشد که هیچ گاه حس متفاوت بودن نکند . ... ، آنقدر که در نوجوانی عاشق مردی شود و آرزوی داشتنش را با تمام روح و جانش حس کند ! این یک تجربه بسیار گرانبها برای زنی است پیش از آنکه کسی پیدا شود که او را بی اندازه بخواهد و برای کسب تاییدش به هر دری بزند ! ... میدانی این روزها به این می اندیشم من هیچگاه فرصت این را نداشتم خودم عاشقانه کسی را با تمام وجود بخواهم و برای به دست آوردنش تلاش کنم ! هیچ گاه نیازی به تلاش در این زمینه نداشتم و تجربه خاصی ندارم .... چون همیشه آنقدر خواسته شده ام که نمیدانستم معنی خواستن یک نفر یعنی چه ! دردش را نکشیده بودم ، به هر کسی در دور و برم کوچکترین توجه یا محبت دوستانه ای میکردم چند وقت بعد میخواست فرهاد باشد و من شیرینش !!! همان مردانی که دیگر دختران آرزوی داشتنشان را داشتند تنها یک توجه کوچک از سمت من کافی بود که .... اینها را حمل بر خودستایی بنده نگذارید ، حمل بر بدبختی و شور بختی من بگذارید ! تمام دوران جوانی من با این احوالات طنز آلود از عاشقان سینه چاک گذشت ! آنقدر که این موضوع اسباب خنده در خانه ما شده بود و من تمام آن دوران را به درس خواندن مشغول بودم و خارج از باغ عاطفه ها ... خیلی احساس درماندگی و خستگی میکنم .دقیقا" همین حالا که موعد من است ، زمانی که باید یگانه ترین مردی را بخواهم ، ولی انگار از خواستن خیلی فاصله دارم ! انگار مدتها پیش از این خودخواهی گذر کردم ... آنقدر که خواستن او برایم مهم است ، خواستن خودم برایم اهمیت ندارد ، عشق برایم معنای خیلی عمیق تر و بزرگ تری از خواستن و بدست آوردن دارد . آرزوی وصال مختص عشق های نابالغ و کوچک است ، در وصال یک خودخواهی خیلی بزرگ نهفته است که من براحتی درکش میکنم و میبینمش ، چون مدتها آرزوی کسان دیگری بودم و با تمام وجود خودم را در قفس خودخواهی های مردان حس میکردم ... من از این قفس بیزارم ، هم برای خودم و هم برای مرد زندگی ام ! دلم میخواهد کسی را بخواهم که او هم واقعا" و عمیقا" من را بخواهد . تجلی عشقی واقعی بین دو انسان تنها در خواستنی هم اندازه و دو سویه نمود پیدا میکند ؛ غیر از این همیشه یکی باید ناز کند و دیگری نیاز ، یکی مصرف کننده است و یکی سرویس دهنده ... یکی عاشقانه زندگی میکند و دیگری با ترحم ! یکی خیالش راحت است و دیگری مدام ترس دارد عشقش را از دست بدهد ، چون میداند یارش واقعا" عاشقش نیست . دلم میخواهد محبتم را صرف بیهوده نکنم . خرج کسی کنم که با تمام روح و جانش مرا بخواهد نه کلیشه ای ، نه موفتی ، نه با دسیسه و مکر و فریب ، نه اینکه چون من از نظز شخصیتی با حساب و کتابهای زندگی اش جور می آیم ، بخواهدم ! نه اینکه چون نیاز به توجه دارد من گزینه توجه بر انگیز دیگران باشم و من را مثل یک مجسمه به این و آن نشان دهد ، نه اینکه چون به وجود من در زندگی اش افتخار میکند من را به زور وادار کند برای او باشم ، نه با حس خودخواهی ... یک عشق آزادانه میخواهم ، فارغ از هر بند و حصار و ارضا خودخواهی های درونی ، بی قید و شرط ، همیشگی ، دلم میخواهد با کسی باشم که تا آخرین لحظه ی عمرم وقتی با پوست چروکیده و موهای تماما " سپید کسی را بخواهم که بر بالینم باشد تا آرام تر با زندگی وداع کنم ، او همان نگین همیشگی قلبم باشد ، ......... باید سر و سامانی به زندگی عاطفی ام دهم ...اما چگونه ؟ مردی که یکبار من را ملاقات کرد برایم اس ام اس داد : شما خانم خیلی موقر و با شخصیتی هستید ، یک چیزی در وجودتان آدم را به خودش جذب میکند و نمیگذارد از شما فاصله بگیرم . ولی نمیدانم چرا به هیچ طریقی نمیتوانم از نظر احساسی به شما نزدیک شوم ، یعنی اجازه اش را به کسی نمیدهید ... ... جوابی برایش نداشتم ... علتش را خودم میدانم ولی چه جوابی به این بنده خدا بدهم آخر ؟؟ من اجازه ی به بازی گرفتنش را ندارم ... میدانی من زیاد از حد فکر میکنم و تحلیل گرم ... مثل یک درخت که باید همقد بقیه میشد ولی به اشتباه باغبان کمی قدش از بقیه بلند تر شده ، حالا مجبور است از بالا ، با دید بزرگتری به مسائل نگاه کند ... در عین کوچکی ، فقط قدش به اشتباه بلند شده ، فقط دیدش کلی تر از بقیه شده است ... به حدی که حالا برایش زندگی و زجر ها یا شادی های مابقی درختان گاهی پوچ و خنده دار می آید ! گاهی می ماند چرا نمیتواند حرف بزند و باید همه اش سکوت کند ... تمام زندگی من در سکوت های بزرگ گذشته است ! باور کن در حساس ترین مواقع زندگی تنها سکوت کرده ام ! ... اصلن چرا دارم اینها را می نویسم ؟؟؟ برای شما که هر کدام یک برداشت متفاوت از من و شخصیت من پیدا میکنید ! چه اهمیت دارد ، بگذار لااقل اینجا دلم را خالی کنم ! من مجبورم در مقابل مردی که برایم جذاب است ساکت بمانم ، چون نمیخواهم من را طور دیگری قضاوت کند ، و من ه واقعی ام این وسط ها گم شود ! چون او مشخصا" عاشق کس دیگری است و برای بدست آوردنش دارد تلاشش را میکند . پس من محکوم به سکوتم ، مجبورم به او حرفی نزنم که آنچه که برای تو جالب است و گاها" بهش فکر میکنی ، کاملا بر افکار من منطبق است و گاهی تمام روزگار مرا همین شعر ها و مفاهیم عمیق انسان شناسی و خودشناسی شکل میدهد . گاهی از این همه انطباق شگفت زده میشوم ... تا بحال هیچ کس را ندیده ام تا به این حد علایقش به من نزدیک باشد ، لذت میبرم ، حس میکنم یک همزاد دارم از جنس مرد ! ولی کاملا" در سکوت میگذرد تمام این احوالات و حتی نیازی نمیبینم برایش بگویم چه اندازه به همانی می اندیشد که من می اندیشم ، و همانی را دوست دارد که من دوست دارم ... بگذرا آرام از کنار هم بگذریم ، بگذار ...
اصلن بیخیال ... چه حرفهایی میزنم من ! دلم گرفته ، دو روز هم هست که وا نمیشود ! آنقدر نوشته ام و نوشته ام که باید از این صفحات سرزمینی کاغذی بسازم تا در روزهای پیری و تنهایی ، وقتی مانند همه پیران بخواهم در ساعتهای طولانی روزگار گذشته ام را مرور کنم ، یک لپ تاپ با خودم به پارک ببرم و تمام این سرزمین کاغذی را از ابتدا تا انتها ورق بزنم و بخوانم ...
17 فروردین 92

/ 14 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکوفه

زیادى خوبى نکنید.. انسان است.. فراموشکار است.. از تنهایى اش که در بیاید تنهایى ات را دور میزند.. پشت مى کند به تو.. به گذشته اش.. روزى میرسد که به تو میگوید شما؟!!/ سلام مهربون.. ممنون از حضورت

شکوفه

زیادى خوبى نکنید.. انسان است.. فراموشکار است.. از تنهایى اش که در بیاید تنهایى ات را دور میزند.. پشت مى کند به تو.. به گذشته اش.. روزى میرسد که به تو میگوید شما؟!!/ سلام مهربون.. ممنون از حضورت

بهار

امیدوارم آزادانه عاشق بشی و عاشقی کنی و به قول خودت به زندگی عاطفیت سر و سامان بدی! چند وقته آرامش از وجود من پر زده و مواقعی که از کسی ناراحت میشم هر کاری میکنم عیر از سکوت! کاش من هم یاد بگیرم گاهی سکوت بهترین راه حله... (تو زندگی من بعضی وقتا یه اتفاقای دور از تصور عجیبی می افته که تو خوابم نمیبینم! امیدوارم برای تو و همزاد جنس مخالفت هم بیفته)

شکوفه

سلام مهربون... بدون شرح...... بروزم....

شکوفه

سلام مهربون... بدون شرح...... بروزم....

فروغ..

دوستم یه چیز بگم؟ فونتت خییییییییییییلی ریزه...[ناراحت] آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم

شکوفه

سلام مهربون... عاشقانه ترین عشق از ان من است... روز مادر بروزم

بهار

سلام به تو طناز ترین آفریده ی خداوند با ظرافت های دلپذیر با نواهای دلنشین در پس همه ی دردها و شادمانیها چون قو خرامان در دریای زندگی جهان میشکفد از جادوی عشق و مهربانیت... بر خود ببال که تصویر باشکوه آفرینشی و نام زن بر تو نهاده شده... ناز کن... بخند... پرواز کن... روزت مبارک[گل]

فروغ..

مرسی که به فکر چشمای منی دوستم.[لبخند] دیگه 22 سالمه و به روایتی 23 سال...! پیر شدیم مادر چشممون سو نداره[خرخون][نیشخند]

...///

باغی نیست و شکوفه ای تا به بهار سلامی دوباره بگوئیم..اهورا مزدا نگهبانت...///