روایتی دیگر

و در جفت شدنی از جنس عشق هم همین قانون لیاقت ها اعمال میشود ،عشق ورزیدن لیاقت بزرگی میخواهد ... عشق به مانند کودکی است که باید آرام ، صبور ، بی سیاست و بزرگوارانه رشد و پرورشش دهی و یقینا" لیاقت و پتانسیل عشق ورزیدن باید درت باشد وگرنه کودک عشقت نه تنها رشد نخواهد کرد ، بلکه رو زوال میرود ، بیمار میشود و تو قاتل بزرگترین و قشنگترین حس بشری خواهی بود ... 
در این زمینه کتابهای " قطعه گمشده " به وضوح موضوع را شرح خواهد داد . گاهی قطعه تو خیلی بزرگتر از دیگری است ، گاهی شکل ها بهم نمیخورد ، گاهی جنس عشق تو به دیگری نمیخورد ، گاهی تو خیلی کوچکتر از دیگری هستی ، گاهی به هیچ طریقی و از هیچ راهی جفت نخواهید شد که نخواهید شد و نخواهید شد ... گاهی بهتر است است جفت شدنی صورت نگیرد چون یکی دیگری را مثل زالو تغذیه میکند و زمانی نیز باید بپذیری شاید عشق را تنها در کنارت و برای خودت باید حفظ کنی ، چون در این صورت بیشتر مراقبش خواهی بود و تیمارش خواهی کرد و حتما" نیازی به یک سرپرست دیگر نیست و به اشتراک گذاشتنش تنها کودک عشقت را تهدید به نابودی میکند چون پازلت را و توانایی هایش را بدرستی نمیشناسی ، اگر جفتت درکی صحیحی از عشق تو نداشته باشد ، اگر خودش عاشق کس دیگری باشد و یا هنوز در جنگ مابین غرور و عشق حیران باشد و یا گزینه های متعدد عاشقی داشته باشد که تو یکی از آنها هستی ،اگر پای در بند مانده تا توجیه عقلانی برای عاشقی اش پیدا کند ، اگر مهارت های زندگی را ، مهارت های کلامی و ارتباطی را ، ابراز محبت و عشق را بدرستی کسب نکرده باشد .... و اگر های فراوان دیگری که هر کدامشان ، منجر به پارادوکسی درتوانایی و شیوه ی دو نفر به عشق ورزیدن میشود ... باز هم همان روایت خواهد بود روایتی دیگر از لیاقت ها و توانایی ها ... زن عزیزی همیشه به من میگفت : مطمئن باش در جایی قرار میگیری که لیاقتش را داشته ای و من همیشه به این می اندیشم قسمت عظیمی از خوشبختی موقعی نصیب انسان خواهد شد که در موقعیتی قرار بگیرد که مطمئن باشد لیاقتش و توانایی داشتنش را دارد و اگر غیر ازاین باشد یک سوی قضیه تنها مصرف کننده است و سویی دیگر تنها نقش سرویس دهنده را دارد ، رابطه ای دوسویه که یکی رو به نابودی خواهد رفت ، کسلی به همراه دارد و نا امیدی ... تاریخ مصرف این رابطه روزی فرا خواهد رسید و همین میشود کارمندی ناگهان استعفا نامه مینویسد ، چون با شغلش شاد ، آزاد و راحت نیست ... و یا زنی بعد از سی سال زندگی مشترک در خفا و پنهانی میگوید: راستش شوهرم خیلی احساس خوشبختی میکند ولی من .... خب باز هم خدا را شکر ! بجای نقطه چین هایش من خانمی اش را و از خود گذشتگی غیر قابل توجیهش را میبینم که روایت زندگی عده کثیری از زنان سرزمین من است .این رابطه ی احساسی جایی در تاریخ زندگی مشترکشان قطع شده و طلاق عاطفی اتفاق افتاده و در سالهای بعد تنها وصله های ناشیانه و اجباری به این ریسمان عاطفی پوسیدگی اش را پنهان نموده است و هر دو انسان بالغ و پا به سن گذاشته متاسفانه حاضر به پذیرش این واقعیت تلخ نیستند . و یا بر عکس مردی پس از سالها زندگی مشترک و با وجود فرزند ، در زندگی مشترکش مطلقا" احساس شادمانی نمیکند و انگار همیشه در مرز جدایی از همسر نوسان میزند ، وقتی درد دلش باز میشود میگوید اگر بچه ای وجود نمیداشت ، سالها پیش جدا شده بودم و الان زندگی هر لحظه اش برایم یک عذاب عظیم است چون هنوز نتوانسته ام به همسرم عاشقانه فکر کنم ، دلم و روحم در بند گذشته ها و کس دیگری است ، و یا همسرم فلان ایراد را دارد ، بهمان مشکل را دارد ، من را درک نمیکند ، لجباز و بچه است و .... یا زن و مرد هر دو شکوه دارند که او مرد یا زن ایده آل من نیست ، تازگی ها به این نتیجه رسیده ام منشا هر احساس نا خوشایندی در زندگی مشخصا" به خودمان بر میگردد ، کسانی که به دنیال همسر رویایی و بی عیب و نقص اند مسلما" خودشان مشکلات شخصیتی زیادی دارند و به نوعی بی اراده و نا آگاهانه در پی یافتن کسی به عنوان پر کننده خلا های شخصیتشان میگردند و درک درستی از روابط متقابل انسانی ندارند ، خود شناسی نکرده اند و در عالم جهل به دنبال ایده آل های ذهنی هستند ... مشخص است که هر دو نفر در این نوع روابط آسیب میبینند و توانایی شان در شادمان بودن و عشق ورزیدن به خود و دیگری به فنا خواهد رفت .... و کاملا" برعکس اگر دو نفر پازل جفت شدنی هم باشند ، اگر درجه عاشقی درشان تفاوت زیادی نداشته باشد ، اگر مهارت های زندگی ، کلامی و رفتاری را کسب کرده باشند ، اگر به شناخت وسیعی از خود رسیده باشند ، اگر در مقابل مشکلات با صبر و استقامت عمل کنند واگر راه و رسم همزیستی همراه با احترام ، همدلی و صداقت های محض را فرا گرفته باشند و اگر های زیاد دیگر .... رابطه ای گرم ، ماندگار و عمیق به قد تمام سالهای عمر برقرار خواهد شد ، این همان رابطه ای است که در سن پنجاه سالگی هم هنوز التهاب دیدن یار و صدای قلب ها از چند فرسخی شنیده خواهد شد ........... و البته این ها همه نمایی از زندگی است با روایت هایش که ما را چونان غلافی نازک در بر گرفته است ...

/ 7 نظر / 10 بازدید
فروغ

بات موافقم.. به نظرم این جور آدما تو قصه ی شاه و پری و شاهزاده ی اسیر بالای برج بلند موندن..تو همون نرسیدنه موندن! تو همون نبودنه.. یه جور فیلم.. به نظر من زندگی واقعی جذاب تره

بهار

امروز را به باد سپردم. امشب کنار پنجره بیدار مانده ام دانم که بامداد امروز دیگری را با خود می آورد تا من دوباره آنرا بسپارمش به باد... (فریدون مشیری-بیهودگی)

بهار

کجای خانووووم هرچی میام سر میزنم خبری ازت نیس! منتظر نوشته های شیرینت هستم[قلب]

یلدا

زندگی اتفاق غمگینی ست وقتی تنهایی ات سالها از تو بزرگتر است! سلام[گل]

بهار

خدا مارا به انجام کارهای بزرگ امر نمیکند! تنها کارهای کوچک با عشقی بزرگ... مادر ترزا

فروغ..

نیستی بانو....خوبی؟

شکوفه

مسافر پرواز رمضان: پروازت بی خطر... امیدوارم توشه ات فراوان و سهم سوغات من دعای شبهای قدر شما باشد... التماس دعا.. سلام مهربون...